X
تبلیغات
رایتل

دوشنبه 5 دی 1390 ساعت 02:14 ب.ظ

دلم می خواد بنویسم. از چاهی ویلی که نزدیکه سه ساله خودمو توش گرفتار کردم. احساس پوچی می کنم. بی ارزشی. درجه دوم بودن نه درجه چندم بودن. شاید عبرتی بشه برای سایرین.


چند سال بود می شناختمش. چطوری به جمع ما راه پیدا کرده بود یادم نمیاد. سن و سالش به ما نمی خورد. سن و سال منم به اون جمع نمی خورد. در واقع باید پرسید من چطوری به اون جمع راه پیدا کرده بودم؟ جواب اینو می دونم. همیشه دنبال پریدن با بزرگتر از خودم بودم. خیلی بزرگتر. اون موقع که همه دوست پ س ر هاشون دبیرستانی بودن و یکی دو سال بزرگتر از خودمون من دلم برای 28 ساله ها و حتی سی و اندی ساله ها غنج می زد. الانشم همین طورم. اون موقع نمی دونستم چرا اما الان حالیم می شه پدر می خواستم. خودم بیولوژیکشو دارم اما یا نبود خونه یا اگر بود سایه ترسش بود. وقت خونه بودنش لالمونی می گرفتیم. حتی ترک دیوار ممکن بود بشه بهانه برای فحاشی و کتک خوردن. بگذریم.


وقتی رفتم دانشگاه شروع کردم با سال بالایی ها پریدن. مطلقن به دوری و بریها و هم کلاسی هام اهمیت نمی دادم. پسرهای همسن و سال اصلا و ابدا توجه منو جلب نمی کردن. خلاصه شروع کردم اولش ترم هشتی ها. بعدش بچه های ارشد. بعدش انجمن فارغ التحصیلها....همین طوری شد که به جمعی راه پیدا کردم که از من بزرگتر بودند. خدا می دونه چقدر ادای اونا رو در میاوردم. چقدر مقلدشون بودم، چقدر الکی خودمو به سرگرمی های اونا علاقمند نشون می دادم...فقط برای این که منو تو جمع خودشون بپذیرند...تا پذیرفتند. تا بلاخره من به آرزوم رسیدم و مردی که 10 سال ازم بزرگتر بود بهم پیشنهاد داد. البته بعد از این که خودم کلی نخ دادم. آخه همه فکر می کردن من بچه ام. تو اون جمع همه دنبال زن گرفتن بودن...خلاصه این طوری بود که من و اشکان دوست شدیم. من 21 ساله از این که دوست پ س ر م 10 سال ازم بزرگتره تو آسمونا سیر می کردم....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo