X
تبلیغات
رایتل

جمعه 14 بهمن 1390 ساعت 06:19 ب.ظ

دیروز وقتی جلوی من بهت گفتند "قدم نو رسیده مبارک" انتظار داشتی من چشمم چهارتا بشه. دیدم خوب دستپاچه شدی. سریع حرفو عوض کردی. انگار جنایت کردی و دلت نمی خواد من بفهمم. دیدی راحت سرمو انداخته بودم پایین و کارمو می کردم. انگار نه انگار. تعجب کردی که چرا تعجب نکردم ...مگه نه؟


تعجب نکردم چون می دونستم. چون اون روز گند جلوی بیمارستان دیده بودمتون. اما به جای تعجب دلم خون شد. اینو ندیدی. از حسرت. از حسرت گذشته. از حسرت احساسی که به پای تو ریختم. روزی که به قول خودت سفره دلتو پیش من باز کردی و از بدی های زندگی مشترکت گفتی. از اختلاف سلیقه هاتون از فرهنگ متفاوت از عدم درک...حرفای قلمبه سلمبه ای که راست نبود. اتفاقا تو و زنت تو هر چی اختلاف داشتین فرهنگ و سلیقه و تفاهم مشترک داشتین. واقعا جفتتون لایق هم بودین...حالا هرچی. اون روز فکر می کردم به هم نزدیک تر شدیم. فکر می کردم آدم بی حساب و الکی پیش دیگری درددل نمی کنه مگه این که واقعا محرم راز بدونتش. مگه این که اون فرد برات یک آدم اسپشیال باشه و من چه ساده انگارانه فکر می کردم اون اسپشیال برای تو من بودم. چقدر برام از طلاق در شرف وقوعتون گفتی!!! انگار همین فردا قراره برید محضر! 3 سال گذشت و اون فردا هرگز نیومد! به جاش بچه ای متولد شد که من خام خیال پروری می کردم به من و تو تعلق خواهد داشت....


گاهی نگاه می کنم به گذشته می بینم چرا این قدر به خودم می گم هالو و خر که حرفاتو باور می کردم. راستش من هالو نبودم. دیفالت اینه که آدم دروغ نگه. دیفالت اینه اون حرفا رو جدی جدی فقط به یک آدم اسپشیال بزنه. تو دیفالتت دروغ و دغل بود من هالو نبودم. آره اگه یک دونه از حرفای اون روزات راست بود. اگر صادق بودی تو جریاناتی که تعریف کردی امروز من مادر اون بچه می بودم....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo