X
تبلیغات
رایتل

یکشنبه 16 بهمن 1390 ساعت 09:25 ب.ظ

جواب دادن به کامنتها باعث شد برای بار هزارم یاد دروغات بیفتم. دروغایی که اون قدر زیادن که اگر بخوام بنویسم و آرشیو کنم کتابخونه ملی جا کم میاره.


چقدر دلت آرزوی یک دختر داشت. می گفتی آرزو به دل می میری چون اصلا فکرشم نمی تونی بکنی که به زنت دست بزنی! و چنین زن نفهمی مادر خوبی نمی تونه باشه و همین الانشم عذاب وجدان داری چرا یک بچه داری ازش و از بچه ات خجالت می کشی که همچین مادری براش انتخاب کردی. اولا که قرار بود همین امروز و فردا برید محضر. بعدها شد مگه می تونم پسرمو با چنین غول بی شاخ و دمی تنها بذارم؟؟ مجبورم باهاش زندگی کنم تا پسرمو ببینم. پسرت 7 سالشم شد و حضانتشم با تو بود اما این بار می گفتی زنت پارتی های گردن کلفت داره تو قوه قضاییه و اگر تو بخوای بچه رو ازش بگیری بهت اتهام هم*جنس*بازی می زنه تا هم بچه رو ازت بگیره هم اعدامت کنند!!!!!!! (راستی چرا این قدر به این مبحث علاقمند بودی؟؟؟؟)


می دونی چقدر دل منم یک دختر می خواست. که چشماش مثل تو و پسرت آبی باشه. این مدت گذشت. تو دروغ گفتی تو بد کردی تو قلب شکوندی بعدش خدا به عنوان جایزه یک دختر مثل دسته گل گذاشت تو دامنت و سهم من شد حسرت و غصه. از هیچ چی بیش از این لجم نمی گیره که چیزی که آرزوی من بود، چیز به این قشنگی، به این دلبندی یک نوزاد دختر باید مال تو باشه. من هر روزم باید گریه باشه. اما تو انگار نه انگار، هیچ چی تو زندگیت تغییر نکرده نه خانی اومده نه خانی رفته....عدالت خدا که می گن همینه؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo