X
تبلیغات
رایتل

دوشنبه 5 دی 1390 ساعت 04:15 ب.ظ

دلم می خواست بنویسم تا عبرت بشم. اما هزار بار نوشتم و پاک کردم. نمی تونم. اون قدر سخت بهم گذشته. اون قدر بد بهم گذشته. اون قدر بلاتکلیفی و بین زمین و هوا بودن داغونم کرده که نمی تونم رو کاغذ بیارم.


تصمیم گرفتم الان فقط احساسم بنویسم. این که چطور شد و چرا رو بگذارم برای بعد. فقط خلاصه اش اینه که عاشق شدم. یک عشق ممنوع. مردی که زن داشت. برای تکمیل شدن بدبختی ام بچه ام داشت. مردی که بازیم داد. هرگز نفهمیدم دوستم داشت واقعا یا نه. ندونستن بدتره. نفهمیدم چی ما رو از هم جدا کرد. متعهد بودنش به همسر و خانوادش؟ وجود اشکان که دوست خودش بود؟ این که من خیلی بهش سر بودم؟ نفهمیدم. ای کاش حداقل بهم می گفت چرا.


دروغگو بود؟ نبود؟ من زیادی ساده بودم؟ اون زیادی زرنگ بود؟ راجب من چی فکر می کنه؟ اصلا فکر می کنه؟ بازم نفهمیدم.


حالا تموم شده. خیلی وقته. اما بازم جای زخمش روی قلبم درد می کنه. کمک کنید فراموش کنم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo